شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

شاهزاده به آرایشگاه می رود

92.12.15 عسلکم چند وقتی بود که موهات نا مرتب شده بود  و بلاخره بابایی وقت گرفت و رفتیم.چی بگم از آقایی شما که هیچی نگفتی فقط تعجب کرده بودی و مدام برمی گشتی ببینی آقاهه داره چکار میکنه.بعد انقدر فرمان ماشین رو چرخوندی از جا دراومد .. . انقدر  با مزه شدی که دلم می خواد بخورمت.   مبارکت باشه مامانی         ...
18 اسفند 1392

با تو به استقبال بهار می رویم.

چقدر خیابون ها شلوغ شده همه درگیر خرید برای عید شدن،و توی این شلوغی چقدر برای ما شیرینه خرید کردن برای عید امسال.از این مغازه لباس بچه به اون یکی مغازه.کلی برات خرید کردم و هنوز کلی چیز دیگه مونده که بخرم. چقدر عید امسال خوبه ،تو هم کنار هفت سین هستی وای اگه بدونی چه لذتی داره برای تو سفره چیدن،چه لذتی داره برای تو خرید عید کردن چه لذتی داره با تو لحظه تحویل سال... دلم می خواد از الان ماهی گلی بگیرم،سبزه بذارم....وای چقدر ذوق وشوق دارم. دیروز رفته بودیم خرید که یکدفعه بادکنک دیدی و می خواستی خودتو پرت کنی و بگیریش.منم رفتم برات خریدم انقدر ذوق میکردی که نگو...این صحنه هارو دوست دارم  اینکه تو چیزی بخوای و من برات بگیرم.عشق می کنم ...
12 اسفند 1392

آش دندونی

عزیز دوردونه من  22 بهمن برات جشن دندونی گرفتم و همه فامیل دعوت بودن و مامان جون یه آش دندونی خیلی خوشمزه برات پخت.کلی هم کادو گرفتی. اینم عکسش   اینم تو و آنیتا مشغول دور دور بازی. عکس آش هم زود برات می زارم     ...
30 بهمن 1392

اولین دیدار آدریان با دوستاش

مامانی امروز مهمون خاله سارا مامان دلسا بودیم.خاله بهنوش و مهران  و خاله سارایی و آرشیدا هم بودن. خیلی بهمون خوش گذشت،دلسا هم مهمون نواز خیلی خوبی بود یه دختر ناز خنده رو. مهران خان لپ کشانی هم که یه پاپیون خوشگل زده بود...( فکر کنم اومده بود خاستگاری).خیلی خودم و کنترل کردم لپاشو گاز نگرفتم. آرشیدا هم که با اون دندوناش مثل یه موش ناز کوپولو بود خانم خانم. تو هم که مثل همیشه آقا بودی. خلاصه که یه مهمونی عالی بود و کلی انرژی گرفتیم.از خاله سارای عزیز هم ممنونیم کلی بهش زحمت دادیم.   ...
29 بهمن 1392

اولین کلمه

24 بهمن پسر خان از ماه اول تولدت  گاهی اوقات میگفتی ماما که خوب صدایی بود که در میاوردی  و می دونستم که منظورت من نیستم ، تا پنجشنبه که کنارت نشسته بودم و داشتیم بازی می کردیم بعد من بلند شدم و رفتم و یکدفعه تو جیغ کشیدی و وقتی برگشتم بهم گفتی ما ما........وای این ماما با همیشه فرق داشت ....تو منو صدا زدی. الهی دور اون صدات بگردم مادر  که اولین کلمت مامان بود. حالا هر موقع سر حال باشی بهت بگم  بگو مامان اون لباتو غنچه می کنی و می گی ماما.اخ نمیدونی چه عشقی می کنم من با تو. بابایی هی بهت میگه بگو بابا تو هم میگی ماما ....   ...
29 بهمن 1392

دومین مروارید

92.11.19 الهی فدای اون دندونات بشم مادر امروز وقتی می خندیدی دیدم  دندون سمت چپ هم داره میزنه بیرون،وای که حسابی چلوندمت و زود زنگ زدم به بابایی و خبر دادم و بابایی هم کلی خوشحال شد. چقدر خوبه که هر روز شاهد بزرگ شدنت هستیم. راستی امروز رفتیم خرید ،تو یک مغازه خودت رو پرتاب کردی بغل فروشنده ،بنده خدا مونده بود چی بگه.من و خاله هم با خیال راحت خرید کردیم .مرسی پسرم  که به فکر ما بودی. تو یه مغازه دیگه هم همین کار رو کردی.کلا با همه زود اشنا میشی تا بهت میگن سلام سریع می خندی و میپری بغلشون.حالا هی من میکشمت کنار که نری خوتو هول میدی به سمت طرف .پسری یکم خودتو بگیر من دوست ندارم بغل همه بری . ...
20 بهمن 1392

7 ماهگی

دوردونه زیباروی مامان میبینی چقدر این 7 ماه زود گذشت.میبینی چقدر زندگی در کنار تو شیرین شده. انقدر شیرین که گاهی که زیاد می خوابی دلم برات تنگ می شه و می خوام بیام بیدارت کنم.(فکر کن نهایت خوابت یکساعت و نیم بیشتر نیست) اینکه بیشتر از هر چیز من و بابایی در مورد تو حرف می زنیم،خیلی شیرینه،وقتی روی زمین می شینی و بازی می کنی و من از دیدن این صحنه سیر نمی شم. وقتی گاهی موقع غذا خوردن صبر نداری تا قاشق بعدی رو پر کنم. وقتی ساعت 6 صبح بیدار میشی و می خوای بیای کنارم بخوابی. وقتی که بابایی از سر کار میاد و خودتو پرت میکنی تو بغلش. این که هرجا میریم اول تورو تحویل میگیرین و ما رو یادشون میره!!! اینها همه شیرینی زندگی ما شده.شیرینی ک...
17 بهمن 1392